برچسب:
نویسنده: بنیامین عباسیان
برچسب:
نویسنده: بنیامین عباسیان
تابستون بود، خونمون حیاط کوچیکی داشت که عصرا آب و جارو میکردیم و فرشی پهن میشد و تا فردا صبح که آفتاب بتابه همونجا سر میکردیم، خانواده پر جمعیتی بودیم نه تا خواهر برادر با پدر و مادرم و پدر بزرگم که با ما زندگی میکرد، دوازده نفر،
من هفت هشت ساله بودم و همیشه از همون بچگی در آرزوی پرواز، چتر قرمز ی داشتم با گلهای ری
برچسب:
نویسنده: بنیامین عباسیان
سال 78مادر مریض شد و افتاد گوشه خونه، تقریباً سمت راست بدنش فلج شده بود و پرستاری و نگهداری ازش با من بود، تا سال 80،
من دو تا از برادرامو از دست دادم یکیش سال 65 شهید شده یکیش سال 75 بر اثر بیماری از دنیا رفت .
تابستان سال 80 بود خواب دیدم از پنجره ی اتاق دارم بیرون رو نگاه میکنم یه ماشینی دم خونه ما ایستاد و دو ت
برچسب:
نویسنده: بنیامین عباسیان
کجایی؟
اگر مجنون اگر لیلا، غریبم در بیابان ها
کجایی؟؟
کجایی این شب تاریک به روی ماه در بستی
نه می گویی نه میدانم کجا ماندم کجا هستی
من آتش بودم اما توخاکستر نشستی
اگر شب هست و فردا نیست
اگر راهی به رویا نیست
چه آهو ها که در چشمان لیلا نیست
اگر گم کرده ام خود را مرا در گریه پیدا کن
اگر از شِکوه لب بستم، سکوتم را تماشا کن
برچسب:
نویسنده: بنیامین عباسیان
من داشتم از بالا ملت رو نگاه میکردم عدهای سیاه پوش،تعدادی زن و مرد، همه جمع شده بودن، و چند قدم اون طرف تر یه نفر داشت زمین رو می کَند ،و کنار اون سه تا تابوت بود که روی تابوت ها پرچم ایران رو کشیده بودن، و اون پیر مرد داشت قبر می کند برای این سه نفر،
و من روی زمین نبودم بین مردم، از بالا از آسمان داشتم همه رو مید
برچسب:
نویسنده: بنیامین عباسیان
سال چهارم دبیرستان بودم دوست و همکلاسی داشتم به اسم هنگامه، که کنار من تو یه میز می نشستیم ،
که دختر خیلی خوبی بود و منو خیلی دوست داشت، ایشون اکثر فامیلاشون تو کشور های خارجی اروپا آمریکا اقامت داشتن و مادری فرهنگی و پدری مهندس داشت که تو دهه شصت جزو پولدار ها حساب میشدن، خانواده اش زیاد مذهبی نبودن، زیاد اهل حجاب
برچسب:
نویسنده: بنیامین عباسیان
پدرم سال 89 از دنیا رفت، چند ماهی از فوت پدر گذشته بود یه شب خواب دیدم توی باغ بزرگی هستم و فواره و حوضی وسط باغ، پدر زیر سایه درختی خوابیده بود من آروم وارد باغ شدم و کنار حوض نشستم، بابا وقتی منو دید اومد سمتم و کنارم نشست،فقط نگاه میکردیم و حرفی نمیزدیم، بعد از مدتی پدر بلند شد ایستاد گفت من باید برم، صدام میزنن،
برچسب:
نویسنده: بنیامین عباسیان
سال ۹۴ خواب دیدم من و عده ای سوار اتوبوسی شدیم میگن مارو می خوان ببرن مکه ،تعدادزیادی بودیم اما وسط راه نگه داشتن و عده ی زیادی رو پیاده کردن ،من هم بلندش پیاده شم تا رسیدم در اتوبوس یکدفعه بسته شد من هی می کوبیدم به در ماشین و گریه میکردم ،میخوام پیاده شم ولی راننده میگفت نمیشه برو بشین منم ناچار نشستم،وقتی به عقب
برچسب:
نویسنده: بنیامین عباسیان
برچسب:
نویسنده: بنیامین عباسیان